تبليغاتX
گورین بو يه‌كسانی

فعالان كُرد کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز




شنبه 31 شهریور 1386 

نشست هم‌انديشی کنشگران شهرستانی کمپین

 

نشست هم‌انديشی نمايندگان شهرهای پيوسته به كمپين يك ميليون امضاء روز جمعه ۳۰ شهريورماه به دعوت كميته‌ی شهرستان‌های كمپين در تهران برگزار شد. در اين نشست كه از ساعت ۱۰ الی ۵ بعدازظهر به طول انجاميد نمايندگان هر شهر ضمن ارئه‌ی گزارش‌هايی از فعاليت‌های كمپين در شهر خود به تبادل نظر پيرامون مسائل كلی كمپين و انتقال تجربيات گذشته‌ی خود و ارئه‌ی راه‌كارهايی جهت فعاليت هرچه گسترده‌تر كمپين پرداختند.

ـ گزارش نشست صمیمانه برخی از اعضای کمپین از شهرهای مختلف ایران

| + | بخش: خبر و گزارش

پنجشنبه 29 شهريور 1386 

در پی فيلتر شدن سايت گورين بو يه‌كسانی اقدام به راه‌اندازی اين وبلاگ نموديم تا از طريق آن بتوانيم ضمن حفظ ارتباط‌مان با شما خوانندگان گرامی، وظيفه‌ی اطلاع‌رسانی خويش پيرامون فعاليت كمپين يك ميليون امضاء در مناطق كردنشين كشورمان را نيز به انجام رسانيم.

| + | بخش: خبر و گزارش

سه‌شنبه 20 شهریور 1386 

سايت گورين بو يه‌كسانی فيلتر شد

هم‌زمان با فيلتر شدن چندباره سايت تغيير برای برابری + سايت كردستان كمپين يك ميليون امضاء نيز كه با نام "گورين بو يه‌كسانی" در آدرس www.kurdsforchange.com مطالب كنشگران كُرد كمپين و اخبار مربوط به فعاليت‌های كمپين در مناطق كُردنشين كشور را منتشر و منعكس می‌ساخت فيلتر شد.

| + | بخش: خبر و گزارش

یکشنبه 18 شهریور 1386 

کمپین در نانوایی، گزارشی از زنان خودسرپرست سنقر / زینب پیغمبرزاده

 

از میان بازاری پر از لباس‌های رنگارنگ کُردی و همهه زنان و مردان کُرد و ترک می‌گذریم. بوی نان تازه از انتهای کوچه بن‌بست در این ظهر تابستان بی‌اختیار ما را به زیر آن طاقی تاریک می‌کشاند. پشت این در باز و این پرده رنگ و رو رفته زنانی را می‌یابیم که تمام روز را برای سیر کردن شکم بچه‌هایی تلاش می‌کنند که هیچ حقی بر آنها ندارند.


ادامه مطلب
| + | بخش: كوچه به كوچه

چهارشنبه 14 شهریور 186 

چالش ها و دستاوردها در نشستی با فعالان شهرستانی کمپین در كرمانشاه: کمپین با شیوه‌ای که پیش می‌رود جنبش زنان را قوی‌تر و پرتعدادتر می‌کند

 

یک سال از آغاز به کار کمپین یک میلیون امضا می‌گذرد. در این یک سال کنشگران زیادی به کمپین پیوستند و در اوج و حضیض‌هایی که در طی مسیر داشتند، برخی ماندند و برخی رفتند. هر بار که خبر پیوستن شهری را می‌شنیدیم وجودمان را شوری می‌گرفت و هر بار که می‌‌شنیدیم بر شهرهای کوچک‌تر فشار وارد می‌آید متأثر می‌شدیم که چرا از دست ما کاری بر نمی‌آید.


ادامه مطلب
| + | بخش: خبر و گزارش

چهارشنبه 7 شهریور 1386 

۸ ماه با کمپین در كرمانشاه / گلاله بهرامی

 

شروع فعاليت كمپين كرمانشاه هم‌زمان با تشكيل كارگاه آموزشي دوستان تهران در كرمانشاه درتاريخ ۸ دي‌ماه ۸۵ با حضور ۳۰ نفر از فعالان مدني و دانشجويي بود. به علت نبود جريان مستقل و فراگيري مانند كمپين با خواسته‌هاي حداقلي كه خواست تمام زنان در سطح جامعه را در بر گيرد با پتانسيل بالايي براي فعاليت در حوزه زنان و هم اشتياق براي آگاهي و امضای بيانيه‌ی كمپين روبه‌رو شديم. سپس با توجه به مهارت‌ها و آموزش‌هايي كه دوستان در كارگاه ديده بودند اقدام به آموزش چهره به چهره و جمع آوري امضا كردند.


ادامه مطلب
| + | بخش: خبر و گزارش

دوشنبه 5 شهریور 1386 

متن پيام دكتر رويا طلوعی به نشست و ميزگرد كنشگران كمپين يك ميليون امضاء در كرمانشاه

 

ـ دكتر رويا طلوعی پيام‌شان را كه به صورت صوتی برای اين نشست ارسال داشته بودند به زبان كُردی آغاز كردند اما به احترام حضور ميهمانان غيركُرد در اين نشست ادامه‌ی سخنان‌شان را به زبان فارسی بيان داشتند

 

دوستان عزيزم سلام و با آرزوی موفقيت برای همه‌ی شما عزيزان

خوشحالم از اين‌كه به عنوان عضوی از جنبش زنان اين فرصت به من پيشنهاد شده است تا با اين‌كه به لحاظ فيزيكی از دوستانم دور هستم اما با توجه به امكانات الكترونيكی بتوانم پيامی را ـ پيام كه چه عرض كنم سلامی را و نقطه نظراتی را ـ خدمت‌تان بفرستم...


ادامه مطلب
| + | بخش: تريبون

شنبه 3 شهریور 1386 

برگزاری نشست و ميزگرد در كرمانشاه به مناسبت آغاز دومين سال فعاليت كمپين يک ميليون امضاء / كاوه كرمانشاهی

 

در آستانه‌ی سال‌روز اعلان عمومی كمپين "يک ميليون امضاء برای تغيير قوانين تبعيض‌آميز" نشست و ميزگردی با حضور تعدادی از كنشگران كمپين از شهرهای تهران، رشت و همدان در كرمانشاه برگزار گرديد. در اين برنامه‌‌ها كه به ترتيب صبح و عصر روز جمعه دوم شهريورماه در منزل يكی از اعضای كمپين كرمانشاه برگزار شد زارا امجديان، زينب پيغمبرزاده، جلوه جواهری، سارا لقمانی و سميه فريد از تهران، زهره اسدپور از رشت، مهرداد حمزه از همدان و بلال مرادويسی، شفق رحمانی، كاوه كرمانشاهی و گلاله بهرامی از كرمانشاه حضور داشتند.


ادامه مطلب
| + | بخش: خبر و گزارش

شنبه 27 مرداد 1386 

دلهره / زارا امجدیان

 

تمام طول راه دلهره دارم، بعد از آزادی از زندان اولین کارگاهی است که می‌خواهم به عنوان آموزشگر بروم. دلهره عجیبی دارم. شاید هم می‌ترسم، تمام راه با خودم کلنجار می‌روم. بارها از خود می‌پرسم که در مقابل نگاه‌های خیره به خود چه بگویم ؟ همیشه در کارگاه‌ها در برابر این سوال که "آیا امضا جمع کردن جرم است ؟" با قاطعیت می‌گفتم: "نه، هیچ جای قانون امضا جمع کردن به عنوان جرم تعریف نشده و ما به‌عنوان شهروندان این دیار حق اعتراض داریم همان‌گونه که در قانون اساسی امده است". اما این بار فرق دارد در یکی دو ماه اخیر دوستان زیادی به خاطر این اعتراض دستگیر شدند و در زندان به سر بردند. "اعتراض" این حقی که من همیشه می‌گفتم قانونی است.

تا رسیدن به خانه ندا که این‌بار میزبان داوطلبان کمپین برای برگزاری کارگاه است، راهی نمانده و من همچنان دلهره دارم. نزدیک در خانه که می‌رسم زهره را می‌بینم که معترض به سویم می‌آید: "کسی در را باز نمی‌کند!" قلبم مثل مرغ نیم بسمل به تپش می‌افتد. همه ترسم به یکباره رنگ واقعیت می‌گیرد. انگار رمه‌ای زنبور گیج از هزار توی جمجمه‌ام می‌گذرد. در میان ترس و نومیدی صدای زنگ تلفن مرا به خود می‌آورد و خبر می‌رسد که ندا در راه است.

تا او بیاید و در به رویمان باز کند به بهانه خریدن شیرینی و شکلات برای داوطلبان از بچه‌ها جدا می‌شوم. با این حال و روز و این همه تردید مطمئن نیستم که بتوانم کارگاه را برگزار کنم اما مجبورم و باید بتوانم. به خودم نهیب می‌زنم که مگر تو جز گفتن حقیقت کاری دیگری داری؟ چرا این همه درمانده شده‌ای؟

خریدم که تمام می‌شود برمی‌گردم کسی دم در نیست. حتمن میزبان آمده و همه داخل رفته‌اند ...

وارد خانه که می‌شوم با آن‌که همه آمده‌اند و تقریبا شلوغ است، صدای تنهایی را می‌شنوم. بعدها می‌فهمم که ندا دختر جوانی است که تنها زندگی می‌کند از همان ابتدای ورود نگاهش مرا مجذوب خود می‌کند، نگاهش پر است از شور و عشق و من که عادتی دیرینه دارم به گفتگو با چشمان آدمی، که همیشه راست می‌گویند برخلاف زبان که به راحتی آلوده می‌شود به دروغ ، از دنیای خودم بیرون می‌آیم و به سلام و احوال‌پرسی و آشنایی زمانی را می‌گذرانیم .

قرار است جلوه طرح کمپین و زهره بخش حقوقی و من بخش آخر یعنی مهارت‌های ارتباطی را توضیح بدهیم. جلوه با تاریخچه‌ای از جنبش زنان شروع می‌کند و من تا زمانی که نوبتم برسد گاه در میان جمع و گاه در دنیای خودم هستم و همچنان دلهره امانم را بریده است .

در استراحت کوتاه وسط حرف‌های زهره ندا 80 امضا تحویل می‌دهد و جلوه با خوشحالی آنها را به من نشان می‌دهد و می‌گوید: "ندا قبل از این‌که کارگاه بیاید امضا جمع کرده و این اولین حضور و ارتباط‌اش با کمپین است." تعجب می‌کنم و انگیزه و شوق‌اش را تحسین می‌کنم و از خود می‌پرسم اگر او بداند که هر امضایی که جمع می‌کند چه هزینه‌ای دارد بازهم چنین شوقی را خواهد داشت؟

انگار این ترس نمی‌خواهد به راحتی دست از سرم بردارد. از خودم متعجبم. این همه ناامیدی چرا؟؟ بحث‌های زهره که تمام می‌شود نوبت من است. فلوچارت‌هایم را که از ابتدای کمپین کارگاه‌های زیادی رفته و حسابی کهنه و پاره شده است با کمک جلوه به دیوار می‌زنیم. شروع می‌کنم مثل همیشه:

"من در این بخش می‌خواهم از مهارت‌هایی که باید در ایجاد ارتباط داشته باشیم صحبت کنم. هدف ما در کمپین يك میلیون امضا ایجاد ارتباط است نمی‌خواهیم فقط اطلاع‌رسانی کنیم. در اطلاع‌رسانی فقط اطلاعاتی را به مخاطب می‌دهیم بی آن‌که منتطر بازخورد باشیم، اما در ارتباط ما منتظر بازخورد هستیم برای این‌که می‌خواهیم منجر به گفتگو شود بنابراین ارتباط یک رابطه دو سویه است تنها دیگری نیست که باید به حرف‌های من گوش بدهد بلکه من هم باید گوشی شنوا داشته باشم تا بتوانیم با هم گفتگو کنیم و گفتگو نشانه ارتباط است. اما ارتباط و گفتگو به راحتی صورت نمی‌گیرد مگر آن‌که اصولی را رعایت کنیم اولین گام "منش" است. منش چیست؟ حسي است که ما با نوع رفتار و عادات خود به مخاطب منتقل مي‌کنيم. زمينه مناسبي براي اعتمادسازي در توضیح منش و این‌که چطور می‌توانیم تاثیر بگذاریم می‌توانیم از کلمه ایمان استفاده کنیم من اگر به حرف‌هایی که می‌زنم ایمان نداشته باشم نمی‌توانم با حرف‌هایم بر کسی تاثیر بگذارم و ایمان چیزی نیست که برزبان بیاوریم، ایمان مسئله‌ای درونی است و باید گفت آن‌چه از دل براید لاجرم بر دل نشیند."

ایمان همان چیزی است که هر ندایی باید داشته باشد که اگر ایمان نباشد مقاومت هم نخواهد بود. چشم‌هایم به دنبال ندا می‌گردد او باید این حرف‌ها را بشنود، اما نیست، چون صاحب‌خانه است و مدام در حال رفت و آمد به آشپزخانه. از او می‌خواهم بیاید و بنشیند. ادامه می‌دهم: "در کنار ایمان باید منطق داشته باشیم: و به اصطلاح منطق روشي است که انديشه‌هايمان را به طور منظم روي آن سوار مي‌کنيم. باید در حین ارتباط با مخاطب اندیشه‌هایمان از یک نظم پیروی کند تا مخاطب را سردرگم نکنیم و در نهایت شور و شوق مسری است اگر انديشه و فکري در ما شور و حرارتي برنيانگيزد چه انتظاري از بقيه هست؟"...

باز هم دلهره سراغم آمده و نگران همه داوطلبان هستم که اگر بدانند برای امضا جمع کردن، زندان در انتظارشان هست چه تصمیمی می‌گیرند آیا آنقدر ایمان دارند که مقاومت کنند؟؟

چند نفر از داوطلبان قبل از گذراندن کارگاه امضا جمع کرده‌اند از آنها می‌خواهم تجربه‌هایشان را بگویند. از ندا می‌خواهم شروع کند و از تجربه 80 تا امضایی که جمع کرده بگوید. اما او بیشتر از آنکه بخواهد در مورد 80 تا امضایی که جمع کرده حرف بزند دوست دارد در مورد خودش حرف بزند که کمپین با او چه کرده؟ با تمام اشتیاقم برای شنیدن به او فرصت می‌دهم تا برایمان بگوید.

می‌گوید که بر اثر اتفاقی که سال قبل برایش افتاده و خیلی دردناک بوده افسرده می‌شود. دلش نمی‌خواهد از اتفاق بگوید فقط مدام تکرار می‌کند که خیلی ناگوار بوده و بر روح و روانش اثر بدی گذاشته طوری که تمام روابط‌اش با آدم‌های دور و بر قطع می‌شود و به‌جز همکارهایش در محیط کار تقریبا با هیچ کس ارتباطی نداشته و با همان‌ها هم در حد احوالپرسی. اما با دنیای اینترنت آشنا بوده و به طور اتفاقی با کمپین يك میلیون امضا آشنا می‌شود. سایت کمپین را می‌بیند و همان‌جا امضا می‌کند .بیانیه کمپین و خواسته‌های زنانی که این بیانیه را نوشته‌اند چنان او را تحت تاثیر قرار می‌دهد که تصمیم می‌گیرد امضا جمع کند. هرچند برای کسی که مدت‌ها با هیچ کس ارتباط نداشته و تا دیروز با همه جز سلام و خداحافظ حرفی نداشته سخت بوده که حالا سر صحبت را باز کند. اما نمی‌توانسته بی‌خیال باشد و به گفته خودش آرزویش بوده است که روزی، جایی برای ظلم‌هایی که بر زنان می‌رود تلاشی کند.

آرزویش بوده که به خودش و همه زنان به چشم انسان نگریسته شود چرا که به توانایی‌های خودش به‌عنوان یک زن ایمان دارد. ایمان دارد که زن هم انسانی تواناست و شایسته آن‌که در دیده آن انسان دیگر که نامش"مرد" است محترم باشد نه آن‌که مورد ظلم و تحقیر واقع شود.

ندا قصه ایمانش را می‌گوید که با همه سختی توانسته با خیلی‌ها حرف بزند و در نهایت 80 تا امضا جمع کند. از این‌که توانسته بود چنین کاری کند خوشحال بود و ادعا می‌کرد که کمپین او را از تنهایی ملال آوری که گرفتارش بوده رها کرده است و او توانسته است دوباره به اجتماع برگردد و اکنون از این خوشحال بود که میزبان داوطلبان کمپین است اولین مهمان‌هایش بعد از مدت‌ها تنهایی که در عین ناآشنایی آشنایند.

همه تحت تاثیر حرف‌هایش قرار گرفته‌ایم و من با شور و شوقی باور نکردنی ادامه می‌دهم: "نکات ایمنی، بخش پایانی کارگاه! و شاید سخت‌ترین بخش" دلهره‌ای را که فراموش کرده بودم دوباره به سراغم می‌آید. باید بگویم که متاسفانه برای امضا جمع کردن دیگر امنیتی نداریم باید مواظب باشیم با آن‌که در قوانین ما امضا جمع کردن جرم نیست اما متاسفانه در این چند ماه اخیر شاهد دستگیری‌هایی بوده‌ایم زینب، نسیم، فاطمه، ناهید، محبوبه و... از بچه‌ها می‌پرسم از دستگیری‌ها خبر دارید؟ همه می‌گویند: آری و هر کس با استدلالی به این دستگیری‌ها معترض است .

دیگر نمی‌توانم حرف بزنم سکوت می‌کنم. بر خودم و دلهره‌هایم می‌خندم.

| + | بخش: كوچه به كوچه

پنجشنبه 25 مرداد 1386 

تابستان و کمپین/ گلاله بهرامی

 

شايد براي دختري مثل من كه در شهرستاني زندگي مي‌كند كه تعداد كوچه‌ها وخيابان‌هايش خيلي محدودتر از آن است كه برگه‌هاي كمپين را دستم گرفته و براي امضا جمع کردن راه بيفتد بيكار ماندن نيز خيلي سخت باشد. در حالي که وقتي كرمانشاه بودم، درون دانشگاه، كوچه و اتوبوس‌هاي خط واحد و به‌طور كل در مسير رفت و آمدم در مورد بيانيه و اهداف کمپين با افرادي که با آن‌ها برخورد داشتم، صحبت مي‌کردم. اما حالا برايم بيکار ماندن آن هم وسط تابستان کشدار و کشنده است. براي همين از چند وقت پيش به فکر راه‌حل مناسبي براي اين مشکل بودم؛ جمع‌آوري امضا براي کمپين در محل‌هايي که از آنها ليست تهيه کردم مثل بهزيستي، هلال احمر، كلاس‌هاي فني و حرفه‌اي و همچنين آرايشگاه‌هاي زنانه، مطب پزشکان و دفاتر وكلا را هم به برنامه‌ام اضافه کردم.

اولين روز شروع چند تا از دفترچه‌ها و برگه‌هاي كمپين را درون كيفم گذاشتم و راه افتادم.

مطب پزشکي که مي‌شناختم محل مناسبي براي جمع‌آوري امضا بود. اولين بيانيه را به منشي دادم و از او خواستم که ابتدا دفترچه را مطالعه کند.

داخل اتاق، دکتر در حال بررسي پرونده بيمار بعدي بود و به سختي پذيرفته بود که چند دقيقه قبل از ويزيت بيمارش با او صحبت کنم؛ دفترچه و بيانيه را در اختيارش گذاشتم ابتدا دفترچه و بعد بيانيه را خواند. براساس آشنايي قبلي که با او داشتم وي را مردي بسيار روشنفکر و اهل مطالعه مي‌دانستم.

دکتر در مورد دفترچه از من توضيح خواست، اين‌که جمع‌آوري امضا يک تحقيق دانشجويي است؟ و من که دانشجوي رشته حقوق نيستم چطور در اين فعاليت شرکت مي‌کنم؟ و آخرين سوالش اين بود که اين فعاليت وابسته به چه ارگان يا نهادي است؟

من هم طبق معمول درباره‌ي اين‌که دفنرچه و بيانيه ماحصل يکي از فعاليت‌هاي جنبش زنان است و صرفاً يک کار مدني در راستاي حل مشکلات زنان بوده و هدفش بهبود وضعيت زنان مي‌باشد، توضيحاتي دادم. دکتر با لحن حق به جانبي، مدعي شد که وضعيت زنان در حال حاضر نسبت به گذشته بهتر از مردان بوده و احتياجي به اينگونه فعاليت‌ها نيست.

و من در پاسخش خاطرنشان کردم که بحث ما بر سر نابرابري‌هاي قانوني است. دکتر حتي بيانيه را مخالف قرآن و شرع دانست و مخالفتش را با امضا نکردن آن به من نشان داد.

با اين حال من از او خواستم که دفترچه را کاملاً مطالعه کرده و باز هم روي موارد ذکر شده در آن تامل نمايد، تا چند روز آينده که من به مطب وي برگشته و آن زمان اگر مايل بود، آن را امضا کند.

بعد از خداحاففظي از دکتر، در اتاق انتظار با همان توجيه‌هاي وي در مورد بيانيه از سوي منشي‌اش مواجه شدم. اما مرد بيماري که درست روبروي من نشسته بود، با ظاهري کاملاً مذهبي از من خواست که دفترچه و بيانيه را در اختيارش بگذارم. دودلي و ترس در يک لحظه چنان تمام وجود مرا فرا گرفته بود که تصميم گرفتم از مطب خارج شوم اما ناخودآگاه از جايم بلند شدم و دفترچه و بيانيه را به دستش دادم.

مرد بيمار بعد از خواندن بيانيه، از من خواست که چند برگ از فرم‌هاي جمع‌آوري امضا را در اختيار او قرار دهم تا بتواند همکاران خانم خود را نيز در جريان اين فعاليت قرار داده و از آنها امضا بگيرد؛ خودش نيز بلافاصله بيانيه را امضا کرد. مسئله ديگري که باعث تعجب من شد اين بود که خانم بيماري که او هم در اتاق نشسته بود گفته که برگه را قبلاً ديده و امضا کرده و حتي در مورد آن با دوستانش صحبت کرده است.

برگه بيانيه را يکي از فعالان کمپين به آن خانم داده بود. از اينکه مي‌ديم برگه و دفترچه هاي کمپين به سرعت با کمک دوستانم در سطح شهر پخش شده و حتي در خيلي از محافل خانوادگي و اجتماعي در مورد، موارد ذکر شده در آن بحث و تبادل نظر مي‌شود؛ خوشحال شدم و تمام خستگي يک روز گرم تابستاني از تنم درآمد.

| + | بخش: كوچه به كوچه

سه‌شنبه 23 مرداد 1386 

دانشگاه به جای كلاس خياطی! / كاوه كرمانشاهی

 

پس از مدت‌ها كم‌كاری در زمينه‌ی جمع‌آوری امضاء با شروع ترم تابستان دوباره فعاليتم را در دانشگاه آغاز كردم. بهترين زمان برای جمع‌آوری امضاء در دانشكده ما نيمه‌های ظهر است، از اين رو كه راهروهای دانشكده در اين ساعات نه آن‌چنان شلوغ است كه به محض درآوردن برگه‌های امضاء و توضيح طرح و اهداف كمپين برای يك نفر به يكباره جمعيتی دورت حلقه بزنند و اين شلوغی باعث مطرح شدن بحث‌های حاشيه‌ای و بی‌نتيجه شود و نه آن‌گونه خلوت است كه امضاء جمع كردن از افراد باعث جلب توجه نگهبانان و مأموران انضباطی دانشگاه شود.

دختری در يكی از كلاس‌های‌ خالی نشسته و مشغول انجام كاری شبيه طراحی بر روی چندين كاغذ زردرنگ است. برای اين‌كه متوجه حضورم شود آرام به در می‌كوبم و با احتياط وارد می‌شوم، سلام می‌دهم و بيانيه‌ی كمپين را مقابلش می‌گذارم و همان دو جمله‌ی كوتاه هميشگی را تكرار می‌كنم: لطفاً اين بيانيه را مطالعه نمائيد و اگر با آن موافق هستيد امضاء كنيد، در صورت تمايل پس از خواندن بيانيه توضيحات بيشتر را خدمتتان عرض خواهم كرد.

بيانيه‌ی كمپين را از روی كاغذهای مقابلش كه حالا متوجه شده‌ام كاغذ الگوی خياطی هستند برمی‌دارد و شروع به مطالعه‌‌ می‌كند. در اين بين چند بار سرش را بالا می‌گيرد و در چشمانم زل می‌زند، احتمالاً او نيز چون بسياری ديگر از دخترانی كه اين روزها برای جمع‌آوری امضاء به ايشان مراجعه می‌كنم متعجب است از اين‌كه يك پسر پی‌گير چنين مسائلی باشد!

در حالی كه آخرين پاراگراف بيانيه را می‌خواند دستش را دراز می‌كند تا مدادی را كه با آن بر روی كاغذ الگو طراحی می‌كرد بردارد، متوجه می‌شوم كه می‌خواهد امضاء كند، دستم را روی ‌برگه می‌گذارم و می‌پرسم نمی‌خواهيد راجع‌به اين طرح بيشتر بدانيد و بعد امضاء كنيد؟ پاسخ می‌دهد اول امضاء می‌كنم بعد شما توضيح دهيد. می‌گويم پس لطفاً با مداد نه، با خودكار امضاء كنيد.

در كيفش به دنبال خودكار می‌گردد و من هم از فرصت استفاده كرده و شروع می‌كنم به تشريح موارد مطرح شده در بيانيه و نيز توضيح طرح و اهداف كمپين، در حالی كه خودكار را يافته و در دستش گرفته دقيق به صحبت‌هايم گوش می‌دهد و هم‌زمان پرسش‌هايی را مطرح می‌كند و نيز درباره برخی ‌از موارد مطرح شده به اظهارنظر می‌پردازد.

منتظرم تا برگه را امضاء كند و تحويلم دهد تا از كلاس خارج شوم و او به كارش برسد اما وی كه در همان لحظه‌ی اول می‌خواست امضاء كند حالا خودكار را زير لبش گرفته و در فكر فرو رفته! می‌گويم اجباری نيست اگر تمايلی به امضاء كردن نداريد برگه را پس دهيد اما می‌توانيد اين جزوه حقوقی را نزد خود داشته باشيد. حرفم را قطع می‌كند و جزوه را از دستم می‌قاپد.

با صدايی ‌محكم می‌گويد چرا نبايد امضاء كنم، می‌خواهم 10 بار امضاء كنم به جای زارا و زينو* و ... هم امضاء می‌كنم، می‌دانم كه آن‌ها نيز با اين بيانيه موافقند زيرا در روستای ما همه‌ی ‌زنان و دختران قربانی‌ اين قوانين تبعيض‌آميز و عرف‌های غلط جامعه‌ی مردسالار هستند.

واژه‌ی مرد را با چنان نفرتی بيان می‌دارد كه خود فوراً عذرخواهی می‌كند و می‌گويد البته منظورم همه‌ی مردها نيستند اما باور كنيد مردانی‌ چون شما و پدر من بسيار كم هستند يا حداقل من كمتر با چنين مردانی ‌برخورد داشته‌ام.

از جايش بلند می‌شود و از پنجره كلاس پيرمردی را كه در حياط دانشگاه روی‌ چمن‌ها و زير درختی دراز كشيده نشانم می‌دهد و می‌گويد او پدرم است و ادامه می‌دهد پيرمرد بيچاره مجبور است روزهايی كه من كلاس دارم همراهم از روستا به شهر بيايد و در تمام مدتی كه من سر كلاس هستم در محوطه‌‌ی دانشگاه منتظر بماند تا بعد از پايان كلاس‌هايم دوباره به روستايمان بازگرديم.

وقتی دليل اين كار را جويا می‌‌شوم پاسخ می‌دهد چون برادرانم نمی‌دانند كه من دانشجو هستم! آن‌ها مخالف تحصيل من در دانشگاه هستند! اصلاً برداشت‌شان از دانشگاه چيزی شبيه خانه‌ی ‌فساد است! بنابر اين پدرم مجبور است روزهايی كه من كلاس دارم بهانه‌ايی بياورد و همراه هم به شهر بيائيم. يك بار بهانه مريضی پدرم است و مراجعه به دكتر، بار ديگر سركشی اقوام، يك بار هم خريد اساس خانه و ... در حالی كه نگاهش را به سمت كاغذهای الگوی خياطی روی ميز بر می‌گرداند، می‌گويد جديدآ هم بهانه‌مان شده كلاس خياطی، البته كلاس خياطی فرماليته است و اين‌ها (با اشاره به كاغذ الگوها) هم كه می‌بينی بايد برای رد گم كنی با خود به منزل ببرم.

ادامه می‌دهد پدرم هم با اصل تحصيل برای دختران چندان موافق نيست اما چون تحصيل منجر به ايجاد اشتغال می‌شود با درس خواندن من موافقت كرده، تجربه‌ی ازدواج دو خواهر بزرگ‌ترم برايش ثابت كرده زنی كه به لحاظ اقتصادی وابسته به مرد باشد تو سری خور شوهر و خانواده وی می‌شود و حتی ممكن است اجازه سركشی به پدر و مادر بيمارش را هم به او ندهند. الگوی پدرم معلمان زن روستايمان هستند و می‌خواهد من هم يك معلم شوم، اما من رشته‌ی پرستاری را دوست داشتم ولی وقتی پدرم شرط موافقتش با ادامه‌ی تحصيل مرا خواندن رشته‌ای مرتبط با معلمی دانست مجبور شدم رشته‌ی جغرافيا را انتخاب كنم.

از برادرانش می‌گويد كه تحصيل او در دانشگاه را برای خودشان عيب و عار می‌دانند و نمی‌خواهند خواهرشان به لحاظ تحصيلات از آن‌ها بالاتر باشد، می‌گويد برادرانم دانشگاه را محل فساد می‌دانند و معتقدند دختری كه پايش به دانشگاه باز شود ديگر مطيع و فرمان‌بردار نخواهد بود و به قول معروف پوست رويش كنده می‌شود.

از همين جهت است كه با درس خواندن من مخالفند و اگر بدانند كه من مشغول به تحصيل در دانشگاه هستم خدا می‌داند چه واكنش تندی نشان خواهند داد، حتماً مرا در خانه حبس می‌كنند و شايد هم به زور شوهرم بدهند به يكی مثل خودشان، پدر پيرم هم كه توان درافتادن با آن‌ها را ندارد، مجبور است بپذيرد و مادرم هم كه كاری به‌جز سكوت بلد نيست!

حرف‌هايش كه تمام می‌شود با شرمی كه در نگاهش پيداست آرام می‌گويد راستی چرا اين حرف‌ها را برای شما زدم، من حتی اين داستان را برای نزديك‌ترين دوستانم هم تعريف نكرد‌ه‌ام و پيش از آن‌كه من حرفی زده باشم خود پاسخ می‌دهد حتماً پسری كه اقدام به جمع‌آوری امضاء برای تغيير قوانين تبعيض‌آميز عليه زنان می‌كند ظرفيت شنيدن اين صحبت‌ها را هم دارد.

در پايان نامش را به همراه ديگر مشخصات در فرم كمپين می‌نويسد و امضاء می‌كند، می‌خواهد نام چند نفر ديگر را هم بنويسد و به‌جايشان امضاء كند، نام همان دوستانش در روستا، زارا و زينو و ...

می‌گويم ببخشید هر کس تنها یک بار می‌تواند امضاء کند، شما اگر بخواهيد می‌توانيد يكی از اين برگه‌های سفيد را با خود ببريد و از آنان امضا بگيريد، نخست قبول می‌كند اما هنگامی كه می‌خواهم از كلاس خارج شوم برگه را پس می‌‌آورد و می‌گويد ببخشيد يادم رفته بود چهار مرد به نام برادر در خانه انتظارم را می‌كشند و وسايلم را تفتيش می‌كنند و اگر اين برگه را ببينند...

 

* زارا و زينو تلفظ كُردی زهرا و زينب است

| + | بخش: كوچه به كوچه

یکشنبه 14 مرداد 1386 

هيجده ساله اما نابرابری كشيده / گلاله بهرامی

 

امروز براي مطرح كردن كمپين و امضا گرفتن به آرايشگاهي زنانه رفتم و در طول مسير، تمام فكرم اين بود چطور سر صحبت را باز كنم و يا چطور با هر مخاطبي برخورد كنم تا به استقلال و همه‌گيري كمپين لطمه‌اي وارد نشود كه برداشتي غلط به همراه داشته باشد. اما با توجه به تجربيات گذشته مي‌دانم واقعيت اين است، زناني كه كوچه به كوچه مي‌بينم چون لمس كرده‌اند نابرابري را نه شعار داده‌اند و نه برخلاف بسياري از زنان به ظاهر روشنفكر براي شانه خالي كردن از مسئوليت و حتي فكر به مشكلات موجود فقط سفسطه‌بافي مي‌كنند، بلكه با اشتياق و اميد به بهبود امضا مي‌زنند و استقبال مي‌كنند.

و اكنون در مقابل دختر جواني ايستاده‌ام كه در چشمانش به جاي شور و اميد زندگي فقط و فقط ياس و بي‌پناهي موج مي‌زند. برگه را كه مي‌خواند من از موارد دفترچه بيشتر برايش مي‌گويم به بحث ازدواج و طلاق كه مي‌رسم نگاهش خيس خيس مي‌شود. بغضش را كه پنهان مي‌كند مي‌گويد: "دو سال پيش كه ازدواج كردم به خيالم مستقل شدم و از دست پدرم و حكم‌ها و كتك‌هايش خلاص شدم. با هزار و يه دونه آرزو اما، دو ماهي نگذشته بود كه منو مجبور به طلاق كردن آخه شوهرم گفت كه اگه موافقت نكنم منو تا عمر دارم همين‌جور مي‌ذار و طلاقم كه هيچ نمي‌ده قانون بهش حق مي‌ده كه بره زن هم بگيره منم توافقي، بدون هيچ حق و حقوقي، بدون هيچ شكايتي از ازدواج و رضايتي از طلاق جدا شدم.

الانم هر شب از پدرم كتك مي‌خورم كه امروز كجا رفتي و چكار كردي، نگفتم حق نداري با مادرتم بيرون بري، دختر مگه تو نمي‌فهمي الان يه زن مطعلقه‌اي آبروي من و با اين كارا مي‌بري. امضا كرد ولي با خشم، خشمي كه نمي‌دانست آن‌را نثار پدرش، شوهرش يا اين قوانين نابرابر كند. و با اميد به روزي كه خودش براي زندگيش تصميم بگيرد. از طرز نوشتنش مي‌شد فهميد كه با امضا خودش را تاييد مي‌كند. تازه هيجده سالش شده بود. پدرش باز هم مي‌خواست او را شوهر بدهد اما نمي‌دانست كه قرار است دفعه‌ی بعد از كجاي اين قوانين ضربه بخورد.

| + | بخش: كوچه به كوچه

پنجشنبه 4 مرداد 1386 

از چاله درآمدن و در چاه افتادن / گلاله بهرامی

 

مصداق عيني اين مَثَل، امروزه در زندگي زنان و دختران ايران ملموس است. بحث كهنه‌ي نابرابري و ظلم و تحمل بار نگاه و گناه جنس دوم بودن كه از مادرم، مادربزرگم و...، همين‌طور با عناوين مختلف دين و شرع و عرف و قانون بوده و هست. اما واقعيت اين است كه ما و نسل ما طاقت اين همه بار جان‌فرسا را نداريم ديگر كارد به استخوان‌مان رسيده است و بس.

حكايت‌مان شده مثل كبوتر سرگردان زير باران كه دنبال يك سرپناه امن مي‌گردد و زير هر بامي ممكن است دست صيادي بيفتد. الان و در شرايط موجود، ازدواج تنها راهكار دختران جواني‌ست كه زندگي‌اي مي‌خواهند تا در آن اراده و اختيار و قدرت تصميم‌گيري داشته باشند.

و دربه‌در دنبال يك سرپناه امنند براي فرار از مالكيت پدر و دخالت‌هاي برادر و تصميمات از پيش تعيين شده خانواده. و تن به ازدواج مي‌دهند يعني به استقبالش مي‌روند چه بسا فكر مي‌كنند زندگي جديدي در انتظارشان است كه متعلق به خود در كل در آن صاحب اختيارند اما دريغ چون تنها صورت مسئله عوض شده و در شرايط بحراني‌تر در مالكيت تام موجودي به نام مردند از نوع شوهر. كه بنا به اين شرايط آسيب‌پذير و مستعد هر نوع استثمارند.

و شكل بغرنجش اين‌جاست كه جهنمي درست مي‌شود به نام زندگي زناشويي كه در آن نه خبري از اختيارات تام و نه برابري و نه حتي شرايط سابق است. و خوشبينانه‌ترين حالتش اين‌كه زن در هر پست و مقامي، وظيفه و مسئوليت خطيرش سرويس دادن همه جوره و دائمي، و در خدمت خانواده بودن است. در جامعه‌اي كه تنها افتخار زنان و آن‌هم اهدايي از جانب توده‌ي مردسالار حاكم نردبان ترقي بودن براي همسران و فرزندان و زن خوب بودن تنها خلاصه در اين است و لاغير.

و اگر حتي جسارت كند و بخواهد از اين جهنم فرار كند نه تنها قانوني براي محافظت از خويش نمي‌يابد بلكه حتي عرف و خانواده هم دست به دست هم مي‌دهند و شرايط بحراني‌تري پيش مي‌آرورند و اين به نوبه خود هزار و يكي عواقب به بار مي‌آورد كه جبران ناپذير است. و در محيطي كه من خود شاهد آنم نتيجه، آمار بسيار بالاي خودسوزي و خودكشي زنان و نوعروسان شور بخت است. پس چاره چيست؟ راه كجاست؟

در شرايطي كه بيشتر ازدواج‌ها تحميلي است چه از جانب خود فرد و به اميد بهبود شرايط معيشتي و استقلال و فرار از تبعيضات و مشكلات خانواده و چه از طرف عرف و اجتماع و مهم‌تر اين‌كه هيچ مرجع قانوني و هيچ دادگاهي براي فرار از اين شرايط و بهبود وضع زندگي زنان و دختران اين مرز و بوم نيست كه به حق نه سزاوار اينند.

و اين مشكلات در بين اقشار پايين‌تر جامعه بيداد مي‌كند و تنها راهكار موثر در اين ميان صرفا آگاهي خود آنان و خواست خود براي تغيير شرايط و بيان مطالباتشان مي‌باشد.

تا به اين‌صورت نه تنها، مردان خانواده و افكار عمومي، بلكه مسئولان مملكتي از اين مطالبات توسط خود اين زنان آگاه، و حساسيت ناشي از اين آگاهي قطعا كارساز خواهد بود تا سوختن و ساختن، و هرگز نساختن.

بار مسئوليتي خطير كه من احساس مي‌كنم نسبت به تمام اين دردهاي مشترك كه قطعا هيچ انسان آگاهي بي‌تفاوت از كنار آن نخواهد گذشت كه درد انسان‌ها دغدغه‌اش باشد چه رسد به ستمي كه به زنان سرزمين‌مان مي‌رود. و در اين ميان "كمپين يك ميليون امضا" ابزاري قدرتمندي ارائه مي‌دهد در راستاي آگاهي و تلاش براي تغيير وضع موجود براي چنين افرادي كه اميد به ساختن دارند.

| + | بخش: تريبون

دوشنبه 1 مرداد 1386 

كُردها و كمپين يك ميليون امضاء

 

دی‌ماه گذشته نخستين كارگاه آموزشی كمپين "يك ميليون امضاء برای تغيير قوانين تبعيض‌آميز" در مناطق كُردنشين به دعوت انجمن ژيار در شهر كرماشان برگزار شد البته مدتی كوتاه پس از تشكيل كارگاه آموزشی و در پی آن برگزاری چندين نشست هم‌انديشی، فعالين كمپين در كرماشان تصميم گرفتند مستقل از نام هر انجمن يا تشكلی به فعاليت خود در زمينه‌ی معرفی كمپين و جمع‌آوری امضاء ادامه دهند.

در يكی از همين جلسات هم‌انديشی و هماهنگی پيشنهادی مبنی بر راه‌اندازی يك سايت جهت انعكاس فعاليت‌های كمپين در كرماشان و نيز انتشار مطالب فعالين كرماشانی كمپين مطرح و مورد استقبال حاضرين قرار گرفت و از بين دو گزينه‌ی پيشنهادی سايت مستقل كرماشان و سايت مشترك كُردها دوستان تصميم گرفتند سايت مورد نظر تحت عنوان "كُردها و كمپين يك ميليون امضاء" فعاليت نمايد.

و اينك اين سايت در آدرس www.kurdsforchange.com قابل دسترسی می‌باشد و دوستان ضمن بازديد از اين سايت و مطالعه‌ی مطالب آن در صورت علاقه‌مندی می‌توانند تمايل خود به همكاری را از طريق ايميل kurdsforchange.gmail.com اطلاع دهند.

| + | بخش: خبر و گزارش

یکشنبه 17 تیر 1386 

کمپین یک میلیون امضاء و راهیابی مطالبات زنان به سطوح بالای هرم قدرت / زارا امجديان

 

دنياي امروز دنياي پرتناقضی است و این شاید ناشی از خصلت غیردمکراتیک جوامعی چون ماست که سرشار از تناقضات است. روزي که رای دهندگان انتخابات ریاست جمهوری میان دو گزینه آقایان احمدی‌نژاد و رفسنجانی قرار گرفته بودند و باید یکی را انتخاب می‌کردند، با خودم فکر می‌کردم با وجود قوانین متصلب تبعیض‌آمیز در جامعه، کدام يک از اين دو نفر گامي براي ایجاد فضای مناسب جهت فعالیت کنشگران مدافع حقوق زنان برخواهد داشت و هنگام تدوین سياست‌هاي کلان براي ايران پر از تفاوت‌هاي فرهنگي، کدامشان به زنان به عنوان نيمي از جمعيت کشور نيم نگاهي خواهند کرد و فرصت‌هايي را براي احقاق حق زنان ايجاد می‌کنند؟

بیش از دو سال از آن روزها مي‌گذرد، ما که از ابتدا نیز چشم‌داشتی به صاحبان قدرت نداشتیم، در پروسه‌های پرفراز و فرود عمل اجتماعی و جمعی، از برگزاری کارگاه، سمینار و تجمع و... گرفته تا "کمپين يک ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض‌آميز"، در حاشیه رقابت در قدرت، با اتکا به توان خودمان کارمان را ادامه دادیم. سخت بود و جسارت مي‌خواست به ميان زنان هم‌وطن رفتن. زناني که سال‌هاست زير