تبليغاتX
گورین بو يه‌كسانی

فعالان كُرد کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز




جمعه 25 آبان 1386 

آری، اين است دستاورد بزرگ كمپين؛ آگاه‌سازی شهروندان / كاوه كرمانشاهی

 

يك ربع از ساعت شروع كلاس گذشته و هنوز استاد نيامده، طبق عرف دانشجويی انتظار بيش از اين جايز نيست و بنابراين كلاس تعطيل می‌شود! ساعت بعد دوباره كلاس دارم و بايد در دانشگاه بمانم، اين فاصله‌ی زمانی فرصت مناسبی است برای جمع‌آوری چند امضاء، دو فرم و يك دفترچه همراه دارم.

گروهی از دختران دانشجو مشغول تزئين يكی از سالن‌های محل امتحانات جهت برپايی نمايشگاهی از آثار نقاشی خود و ديگر دوستان‌شان هستند. نزد يكی از آنان كه نسبت به ديگران كم‌كارتر است می‌روم و بيانيه را به دستش می‌دهم و از او می‌خواهم آن را با ديگر دوستانش مطالعه كند و در صورت موافقت با آن‌چه كه در بيانيه آمده آن را امضاء كنند. برگه را از دستم می‌گيرد و می‌پرسد همين حالا بايد بخوانيم و امضاء كنيم؟ پاسخ می‌دهم بله، اگر ممكن است. نگاهش را به سمت دوستانش می‌چرخاند و می‌گويد می‌بينيد كه الان سرمان خيلی شلوغ است. می‌گويم فكر نمی‌كنم خواندن اين چند خط زياد وقت‌تان را بگيرد، در ضمن مطمئن هستم موارد مطرح شده در اين بيانيه برای‌ شما و دوستان‌تان آن‌قدر مهم است كه بخواهيد به خاطرش چند لحظه دست از كار بكشيد.


ادامه مطلب
| + | بخش: كوچه به كوچه |

پنجشنبه 19 مهر 1386 

روز جهانی كودك و كمپين يك ميليون امضاء در سنندج / كاوه كرمانشاهی

 

پس از آن‌كه تلاش‌هايمان برای‌ برگزاری مراسمی به مناسبت روز جهانی كودك در كرماشان بی‌نتيجه ماند و درخواست‌مان برای كسب مجوز در پيچ و خم نامه‌بازی‌های اداری گرفتار آمد از طريق دوستان‌مان باخبر شديم كه در سنندج برنامه‌ای به همت فعالان حقوق كودك در گرامی‌داشت اين روز برپا خواهد شد به دعوت موسسه‌ی هه‌وراز سنندج برای شركت در اين برنامه به همراه دو تن از دوستان كمپينی راهی اين شهر می‌شويم. مسير دو ساعته‌ی كرماشان تا سنندج فرصت مناسبی‌ است تا درباره مسائل كلی كمپين و فعاليت‌هايمان در كرماشان به گفت‌وگو بپردازيم و با انتقاد از كم‌كاری خود برای فعاليت بيش‌ترمان برنامه‌ريزی كنيم.


ادامه مطلب
| + | بخش: كوچه به كوچه |

یکشنبه 18 شهریور 1386 

کمپین در نانوایی، گزارشی از زنان خودسرپرست سنقر / زینب پیغمبرزاده

 

از میان بازاری پر از لباس‌های رنگارنگ کُردی و همهه زنان و مردان کُرد و ترک می‌گذریم. بوی نان تازه از انتهای کوچه بن‌بست در این ظهر تابستان بی‌اختیار ما را به زیر آن طاقی تاریک می‌کشاند. پشت این در باز و این پرده رنگ و رو رفته زنانی را می‌یابیم که تمام روز را برای سیر کردن شکم بچه‌هایی تلاش می‌کنند که هیچ حقی بر آنها ندارند.


ادامه مطلب
| + | بخش: كوچه به كوچه

شنبه 27 مرداد 1386 

دلهره / زارا امجدیان

 

تمام طول راه دلهره دارم، بعد از آزادی از زندان اولین کارگاهی است که می‌خواهم به عنوان آموزشگر بروم. دلهره عجیبی دارم. شاید هم می‌ترسم، تمام راه با خودم کلنجار می‌روم. بارها از خود می‌پرسم که در مقابل نگاه‌های خیره به خود چه بگویم ؟ همیشه در کارگاه‌ها در برابر این سوال که "آیا امضا جمع کردن جرم است ؟" با قاطعیت می‌گفتم: "نه، هیچ جای قانون امضا جمع کردن به عنوان جرم تعریف نشده و ما به‌عنوان شهروندان این دیار حق اعتراض داریم همان‌گونه که در قانون اساسی امده است". اما این بار فرق دارد در یکی دو ماه اخیر دوستان زیادی به خاطر این اعتراض دستگیر شدند و در زندان به سر بردند. "اعتراض" این حقی که من همیشه می‌گفتم قانونی است.

تا رسیدن به خانه ندا که این‌بار میزبان داوطلبان کمپین برای برگزاری کارگاه است، راهی نمانده و من همچنان دلهره دارم. نزدیک در خانه که می‌رسم زهره را می‌بینم که معترض به سویم می‌آید: "کسی در را باز نمی‌کند!" قلبم مثل مرغ نیم بسمل به تپش می‌افتد. همه ترسم به یکباره رنگ واقعیت می‌گیرد. انگار رمه‌ای زنبور گیج از هزار توی جمجمه‌ام می‌گذرد. در میان ترس و نومیدی صدای زنگ تلفن مرا به خود می‌آورد و خبر می‌رسد که ندا در راه است.

تا او بیاید و در به رویمان باز کند به بهانه خریدن شیرینی و شکلات برای داوطلبان از بچه‌ها جدا می‌شوم. با این حال و روز و این همه تردید مطمئن نیستم که بتوانم کارگاه را برگزار کنم اما مجبورم و باید بتوانم. به خودم نهیب می‌زنم که مگر تو جز گفتن حقیقت کاری دیگری داری؟ چرا این همه درمانده شده‌ای؟

خریدم که تمام می‌شود برمی‌گردم کسی دم در نیست. حتمن میزبان آمده و همه داخل رفته‌اند ...

وارد خانه که می‌شوم با آن‌که همه آمده‌اند و تقریبا شلوغ است، صدای تنهایی را می‌شنوم. بعدها می‌فهمم که ندا دختر جوانی است که تنها زندگی می‌کند از همان ابتدای ورود نگاهش مرا مجذوب خود می‌کند، نگاهش پر است از شور و عشق و من که عادتی دیرینه دارم به گفتگو با چشمان آدمی، که همیشه راست می‌گویند برخلاف زبان که به راحتی آلوده می‌شود به دروغ ، از دنیای خودم بیرون می‌آیم و به سلام و احوال‌پرسی و آشنایی زمانی را می‌گذرانیم .

قرار است جلوه طرح کمپین و زهره بخش حقوقی و من بخش آخر یعنی مهارت‌های ارتباطی را توضیح بدهیم. جلوه با تاریخچه‌ای از جنبش زنان شروع می‌کند و من تا زمانی که نوبتم برسد گاه در میان جمع و گاه در دنیای خودم هستم و همچنان دلهره امانم را بریده است .

در استراحت کوتاه وسط حرف‌های زهره ندا 80 امضا تحویل می‌دهد و جلوه با خوشحالی آنها را به من نشان می‌دهد و می‌گوید: "ندا قبل از این‌که کارگاه بیاید امضا جمع کرده و این اولین حضور و ارتباط‌اش با کمپین است." تعجب می‌کنم و انگیزه و شوق‌اش را تحسین می‌کنم و از خود می‌پرسم اگر او بداند که هر امضایی که جمع می‌کند چه هزینه‌ای دارد بازهم چنین شوقی را خواهد داشت؟

انگار این ترس نمی‌خواهد به راحتی دست از سرم بردارد. از خودم متعجبم. این همه ناامیدی چرا؟؟ بحث‌های زهره که تمام می‌شود نوبت من است. فلوچارت‌هایم را که از ابتدای کمپین کارگاه‌های زیادی رفته و حسابی کهنه و پاره شده است با کمک جلوه به دیوار می‌زنیم. شروع می‌کنم مثل همیشه:

"من در این بخش می‌خواهم از مهارت‌هایی که باید در ایجاد ارتباط داشته باشیم صحبت کنم. هدف ما در کمپین يك میلیون امضا ایجاد ارتباط است نمی‌خواهیم فقط اطلاع‌رسانی کنیم. در اطلاع‌رسانی فقط اطلاعاتی را به مخاطب می‌دهیم بی آن‌که منتطر بازخورد باشیم، اما در ارتباط ما منتظر بازخورد هستیم برای این‌که می‌خواهیم منجر به گفتگو شود بنابراین ارتباط یک رابطه دو سویه است تنها دیگری نیست که باید به حرف‌های من گوش بدهد بلکه من هم باید گوشی شنوا داشته باشم تا بتوانیم با هم گفتگو کنیم و گفتگو نشانه ارتباط است. اما ارتباط و گفتگو به راحتی صورت نمی‌گیرد مگر آن‌که اصولی را رعایت کنیم اولین گام "منش" است. منش چیست؟ حسي است که ما با نوع رفتار و عادات خود به مخاطب منتقل مي‌کنيم. زمينه مناسبي براي اعتمادسازي در توضیح منش و این‌که چطور می‌توانیم تاثیر بگذاریم می‌توانیم از کلمه ایمان استفاده کنیم من اگر به حرف‌هایی که می‌زنم ایمان نداشته باشم نمی‌توانم با حرف‌هایم بر کسی تاثیر بگذارم و ایمان چیزی نیست که برزبان بیاوریم، ایمان مسئله‌ای درونی است و باید گفت آن‌چه از دل براید لاجرم بر دل نشیند."

ایمان همان چیزی است که هر ندایی باید داشته باشد که اگر ایمان نباشد مقاومت هم نخواهد بود. چشم‌هایم به دنبال ندا می‌گردد او باید این حرف‌ها را بشنود، اما نیست، چون صاحب‌خانه است و مدام در حال رفت و آمد به آشپزخانه. از او می‌خواهم بیاید و بنشیند. ادامه می‌دهم: "در کنار ایمان باید منطق داشته باشیم: و به اصطلاح منطق روشي است که انديشه‌هايمان را به طور منظم روي آن سوار مي‌کنيم. باید در حین ارتباط با مخاطب اندیشه‌هایمان از یک نظم پیروی کند تا مخاطب را سردرگم نکنیم و در نهایت شور و شوق مسری است اگر انديشه و فکري در ما شور و حرارتي برنيانگيزد چه انتظاري از بقيه هست؟"...

باز هم دلهره سراغم آمده و نگران همه داوطلبان هستم که اگر بدانند برای امضا جمع کردن، زندان در انتظارشان هست چه تصمیمی می‌گیرند آیا آنقدر ایمان دارند که مقاومت کنند؟؟

چند نفر از داوطلبان قبل از گذراندن کارگاه امضا جمع کرده‌اند از آنها می‌خواهم تجربه‌هایشان را بگویند. از ندا می‌خواهم شروع کند و از تجربه 80 تا امضایی که جمع کرده بگوید. اما او بیشتر از آنکه بخواهد در مورد 80 تا امضایی که جمع کرده حرف بزند دوست دارد در مورد خودش حرف بزند که کمپین با او چه کرده؟ با تمام اشتیاقم برای شنیدن به او فرصت می‌دهم تا برایمان بگوید.

می‌گوید که بر اثر اتفاقی که سال قبل برایش افتاده و خیلی دردناک بوده افسرده می‌شود. دلش نمی‌خواهد از اتفاق بگوید فقط مدام تکرار می‌کند که خیلی ناگوار بوده و بر روح و روانش اثر بدی گذاشته طوری که تمام روابط‌اش با آدم‌های دور و بر قطع می‌شود و به‌جز همکارهایش در محیط کار تقریبا با هیچ کس ارتباطی نداشته و با همان‌ها هم در حد احوالپرسی. اما با دنیای اینترنت آشنا بوده و به طور اتفاقی با کمپین يك میلیون امضا آشنا می‌شود. سایت کمپین را می‌بیند و همان‌جا امضا می‌کند .بیانیه کمپین و خواسته‌های زنانی که این بیانیه را نوشته‌اند چنان او را تحت تاثیر قرار می‌دهد که تصمیم می‌گیرد امضا جمع کند. هرچند برای کسی که مدت‌ها با هیچ کس ارتباط نداشته و تا دیروز با همه جز سلام و خداحافظ حرفی نداشته سخت بوده که حالا سر صحبت را باز کند. اما نمی‌توانسته بی‌خیال باشد و به گفته خودش آرزویش بوده است که روزی، جایی برای ظلم‌هایی که بر زنان می‌رود تلاشی کند.

آرزویش بوده که به خودش و همه زنان به چشم انسان نگریسته شود چرا که به توانایی‌های خودش به‌عنوان یک زن ایمان دارد. ایمان دارد که زن هم انسانی تواناست و شایسته آن‌که در دیده آن انسان دیگر که نامش"مرد" است محترم باشد نه آن‌که مورد ظلم و تحقیر واقع شود.

ندا قصه ایمانش را می‌گوید که با همه سختی توانسته با خیلی‌ها حرف بزند و در نهایت 80 تا امضا جمع کند. از این‌که توانسته بود چنین کاری کند خوشحال بود و ادعا می‌کرد که کمپین او را از تنهایی ملال آوری که گرفتارش بوده رها کرده است و او توانسته است دوباره به اجتماع برگردد و اکنون از این خوشحال بود که میزبان داوطلبان کمپین است اولین مهمان‌هایش بعد از مدت‌ها تنهایی که در عین ناآشنایی آشنایند.

همه تحت تاثیر حرف‌هایش قرار گرفته‌ایم و من با شور و شوقی باور نکردنی ادامه می‌دهم: "نکات ایمنی، بخش پایانی کارگاه! و شاید سخت‌ترین بخش" دلهره‌ای را که فراموش کرده بودم دوباره به سراغم می‌آید. باید بگویم که متاسفانه برای امضا جمع کردن دیگر امنیتی نداریم باید مواظب باشیم با آن‌که در قوانین ما امضا جمع کردن جرم نیست اما متاسفانه در این چند ماه اخیر شاهد دستگیری‌هایی بوده‌ایم زینب، نسیم، فاطمه، ناهید، محبوبه و... از بچه‌ها می‌پرسم از دستگیری‌ها خبر دارید؟ همه می‌گویند: آری و هر کس با استدلالی به این دستگیری‌ها معترض است .

دیگر نمی‌توانم حرف بزنم سکوت می‌کنم. بر خودم و دلهره‌هایم می‌خندم.

| + | بخش: كوچه به كوچه

پنجشنبه 25 مرداد 1386 

تابستان و کمپین/ گلاله بهرامی

 

شايد براي دختري مثل من كه در شهرستاني زندگي مي‌كند كه تعداد كوچه‌ها وخيابان‌هايش خيلي محدودتر از آن است كه برگه‌هاي كمپين را دستم گرفته و براي امضا جمع کردن راه بيفتد بيكار ماندن نيز خيلي سخت باشد. در حالي که وقتي كرمانشاه بودم، درون دانشگاه، كوچه و اتوبوس‌هاي خط واحد و به‌طور كل در مسير رفت و آمدم در مورد بيانيه و اهداف کمپين با افرادي که با آن‌ها برخورد داشتم، صحبت مي‌کردم. اما حالا برايم بيکار ماندن آن هم وسط تابستان کشدار و کشنده است. براي همين از چند وقت پيش به فکر راه‌حل مناسبي براي اين مشکل بودم؛ جمع‌آوري امضا براي کمپين در محل‌هايي که از آنها ليست تهيه کردم مثل بهزيستي، هلال احمر، كلاس‌هاي فني و حرفه‌اي و همچنين آرايشگاه‌هاي زنانه، مطب پزشکان و دفاتر وكلا را هم به برنامه‌ام اضافه کردم.

اولين روز شروع چند تا از دفترچه‌ها و برگه‌هاي كمپين را درون كيفم گذاشتم و راه افتادم.

مطب پزشکي که مي‌شناختم محل مناسبي براي جمع‌آوري امضا بود. اولين بيانيه را به منشي دادم و از او خواستم که ابتدا دفترچه را مطالعه کند.

داخل اتاق، دکتر در حال بررسي پرونده بيمار بعدي بود و به سختي پذيرفته بود که چند دقيقه قبل از ويزيت بيمارش با او صحبت کنم؛ دفترچه و بيانيه را در اختيارش گذاشتم ابتدا دفترچه و بعد بيانيه را خواند. براساس آشنايي قبلي که با او داشتم وي را مردي بسيار روشنفکر و اهل مطالعه مي‌دانستم.

دکتر در مورد دفترچه از من توضيح خواست، اين‌که جمع‌آوري امضا يک تحقيق دانشجويي است؟ و من که دانشجوي رشته حقوق نيستم چطور در اين فعاليت شرکت مي‌کنم؟ و آخرين سوالش اين بود که اين فعاليت وابسته به چه ارگان يا نهادي است؟

من هم طبق معمول درباره‌ي اين‌که دفنرچه و بيانيه ماحصل يکي از فعاليت‌هاي جنبش زنان است و صرفاً يک کار مدني در راستاي حل مشکلات زنان بوده و هدفش بهبود وضعيت زنان مي‌باشد، توضيحاتي دادم. دکتر با لحن حق به جانبي، مدعي شد که وضعيت زنان در حال حاضر نسبت به گذشته بهتر از مردان بوده و احتياجي به اينگونه فعاليت‌ها نيست.

و من در پاسخش خاطرنشان کردم که بحث ما بر سر نابرابري‌هاي قانوني است. دکتر حتي بيانيه را مخالف قرآن و شرع دانست و مخالفتش را با امضا نکردن آن به من نشان داد.

با اين حال من از او خواستم که دفترچه را کاملاً مطالعه کرده و باز هم روي موارد ذکر شده در آن تامل نمايد، تا چند روز آينده که من به مطب وي برگشته و آن زمان اگر مايل بود، آن را امضا کند.

بعد از خداحاففظي از دکتر، در اتاق انتظار با همان توجيه‌هاي وي در مورد بيانيه از سوي منشي‌اش مواجه شدم. اما مرد بيماري که درست روبروي من نشسته بود، با ظاهري کاملاً مذهبي از من خواست که دفترچه و بيانيه را در اختيارش بگذارم. دودلي و ترس در يک لحظه چنان تمام وجود مرا فرا گرفته بود که تصميم گرفتم از مطب خارج شوم اما ناخودآگاه از جايم بلند شدم و دفترچه و بيانيه را به دستش دادم.

مرد بيمار بعد از خواندن بيانيه، از من خواست که چند برگ از فرم‌هاي جمع‌آوري امضا را در اختيار او قرار دهم تا بتواند همکاران خانم خود را نيز در جريان اين فعاليت قرار داده و از آنها امضا بگيرد؛ خودش نيز بلافاصله بيانيه را امضا کرد. مسئله ديگري که باعث تعجب من شد اين بود که خانم بيماري که او هم در اتاق نشسته بود گفته که برگه را قبلاً ديده و امضا کرده و حتي در مورد آن با دوستانش صحبت کرده است.

برگه بيانيه را يکي از فعالان کمپين به آن خانم داده بود. از اينکه مي‌ديم برگه و دفترچه هاي کمپين به سرعت با کمک دوستانم در سطح شهر پخش شده و حتي در خيلي از محافل خانوادگي و اجتماعي در مورد، موارد ذکر شده در آن بحث و تبادل نظر مي‌شود؛ خوشحال شدم و تمام خستگي يک روز گرم تابستاني از تنم درآمد.

| + | بخش: كوچه به كوچه

سه‌شنبه 23 مرداد 1386 

دانشگاه به جای كلاس خياطی! / كاوه كرمانشاهی

 

پس از مدت‌ها كم‌كاری در زمينه‌ی جمع‌آوری امضاء با شروع ترم تابستان دوباره فعاليتم را در دانشگاه آغاز كردم. بهترين زمان برای جمع‌آوری امضاء در دانشكده ما نيمه‌های ظهر است، از اين رو كه راهروهای دانشكده در اين ساعات نه آن‌چنان شلوغ است كه به محض درآوردن برگه‌های امضاء و توضيح طرح و اهداف كمپين برای يك نفر به يكباره جمعيتی دورت حلقه بزنند و اين شلوغی باعث مطرح شدن بحث‌های حاشيه‌ای و بی‌نتيجه شود و نه آن‌گونه خلوت است كه امضاء جمع كردن از افراد باعث جلب توجه نگهبانان و مأموران انضباطی دانشگاه شود.

دختری در يكی از كلاس‌های‌ خالی نشسته و مشغول انجام كاری شبيه طراحی بر روی چندين كاغذ زردرنگ است. برای اين‌كه متوجه حضورم شود آرام به در می‌كوبم و با احتياط وارد می‌شوم، سلام می‌دهم و بيانيه‌ی كمپين را مقابلش می‌گذارم و همان دو جمله‌ی كوتاه هميشگی را تكرار می‌كنم: لطفاً اين بيانيه را مطالعه نمائيد و اگر با آن موافق هستيد امضاء كنيد، در صورت تمايل پس از خواندن بيانيه توضيحات بيشتر را خدمتتان عرض خواهم كرد.

بيانيه‌ی كمپين را از روی كاغذهای مقابلش كه حالا متوجه شده‌ام كاغذ الگوی خياطی هستند برمی‌دارد و شروع به مطالعه‌‌ می‌كند. در اين بين چند بار سرش را بالا می‌گيرد و در چشمانم زل می‌زند، احتمالاً او نيز چون بسياری ديگر از دخترانی كه اين روزها برای جمع‌آوری امضاء به ايشان مراجعه می‌كنم متعجب است از اين‌كه يك پسر پی‌گير چنين مسائلی باشد!

در حالی كه آخرين پاراگراف بيانيه را می‌خواند دستش را دراز می‌كند تا مدادی را كه با آن بر روی كاغذ الگو طراحی می‌كرد بردارد، متوجه می‌شوم كه می‌خواهد امضاء كند، دستم را روی ‌برگه می‌گذارم و می‌پرسم نمی‌خواهيد راجع‌به اين طرح بيشتر بدانيد و بعد امضاء كنيد؟ پاسخ می‌دهد اول امضاء می‌كنم بعد شما توضيح دهيد. می‌گويم پس لطفاً با مداد نه، با خودكار امضاء كنيد.

در كيفش به دنبال خودكار می‌گردد و من هم از فرصت استفاده كرده و شروع می‌كنم به تشريح موارد مطرح شده در بيانيه و نيز توضيح طرح و اهداف كمپين، در حالی كه خودكار را يافته و در دستش گرفته دقيق به صحبت‌هايم گوش می‌دهد و هم‌زمان پرسش‌هايی را مطرح می‌كند و نيز درباره برخی ‌از موارد مطرح شده به اظهارنظر می‌پردازد.

منتظرم تا برگه را امضاء كند و تحويلم دهد تا از كلاس خارج شوم و او به كارش برسد اما وی كه در همان لحظه‌ی اول می‌خواست امضاء كند حالا خودكار را زير لبش گرفته و در فكر فرو رفته! می‌گويم اجباری نيست اگر تمايلی به امضاء كردن نداريد برگه را پس دهيد اما می‌توانيد اين جزوه حقوقی را نزد خود داشته باشيد. حرفم را قطع می‌كند و جزوه را از دستم می‌قاپد.

با صدايی ‌محكم می‌گويد چرا نبايد امضاء كنم، می‌خواهم 10 بار امضاء كنم به جای زارا و زينو* و ... هم امضاء می‌كنم، می‌دانم كه آن‌ها نيز با اين بيانيه موافقند زيرا در روستای ما همه‌ی ‌زنان و دختران قربانی‌ اين قوانين تبعيض‌آميز و عرف‌های غلط جامعه‌ی مردسالار هستند.

واژه‌ی مرد را با چنان نفرتی بيان می‌دارد كه خود فوراً عذرخواهی می‌كند و می‌گويد البته منظورم همه‌ی مردها نيستند اما باور كنيد مردانی‌ چون شما و پدر من بسيار كم هستند يا حداقل من كمتر با چنين مردانی ‌برخورد داشته‌ام.

از جايش بلند می‌شود و از پنجره كلاس پيرمردی را كه در حياط دانشگاه روی‌ چمن‌ها و زير درختی دراز كشيده نشانم می‌دهد و می‌گويد او پدرم است و ادامه می‌دهد پيرمرد بيچاره مجبور است روزهايی كه من كلاس دارم همراهم از روستا به شهر بيايد و در تمام مدتی كه من سر كلاس هستم در محوطه‌‌ی دانشگاه منتظر بماند تا بعد از پايان كلاس‌هايم دوباره به روستايمان بازگرديم.

وقتی دليل اين كار را جويا می‌‌شوم پاسخ می‌دهد چون برادرانم نمی‌دانند كه من دانشجو هستم! آن‌ها مخالف تحصيل من در دانشگاه هستند! اصلاً برداشت‌شان از دانشگاه چيزی شبيه خانه‌ی ‌فساد است! بنابر اين پدرم مجبور است روزهايی كه من كلاس دارم بهانه‌ايی بياورد و همراه هم به شهر بيائيم. يك بار بهانه مريضی پدرم است و مراجعه به دكتر، بار ديگر سركشی اقوام، يك بار هم خريد اساس خانه و ... در حالی كه نگاهش را به سمت كاغذهای الگوی خياطی روی ميز بر می‌گرداند، می‌گويد جديدآ هم بهانه‌مان شده كلاس خياطی، البته كلاس خياطی فرماليته است و اين‌ها (با اشاره به كاغذ الگوها) هم كه می‌بينی بايد برای رد گم كنی با خود به منزل ببرم.

ادامه می‌دهد پدرم هم با اصل تحصيل برای دختران چندان موافق نيست اما چون تحصيل منجر به ايجاد اشتغال می‌شود با درس خواندن من موافقت كرده، تجربه‌ی ازدواج دو خواهر بزرگ‌ترم برايش ثابت كرده زنی كه به لحاظ اقتصادی وابسته به مرد باشد تو سری خور شوهر و خانواده وی می‌شود و حتی ممكن است اجازه سركشی به پدر و مادر بيمارش را هم به او ندهند. الگوی پدرم معلمان زن روستايمان هستند و می‌خواهد من هم يك معلم شوم، اما من رشته‌ی پرستاری را دوست داشتم ولی وقتی پدرم شرط موافقتش با ادامه‌ی تحصيل مرا خواندن رشته‌ای مرتبط با معلمی دانست مجبور شدم رشته‌ی جغرافيا را انتخاب كنم.

از برادرانش می‌گويد كه تحصيل او در دانشگاه را برای خودشان عيب و عار می‌دانند و نمی‌خواهند خواهرشان به لحاظ تحصيلات از آن‌ها بالاتر باشد، می‌گويد برادرانم دانشگاه را محل فساد می‌دانند و معتقدند دختری كه پايش به دانشگاه باز شود ديگر مطيع و فرمان‌بردار نخواهد بود و به قول معروف پوست رويش كنده می‌شود.

از همين جهت است كه با درس خواندن من مخالفند و اگر بدانند كه من مشغول به تحصيل در دانشگاه هستم خدا می‌داند چه واكنش تندی نشان خواهند داد، حتماً مرا در خانه حبس می‌كنند و شايد هم به زور شوهرم بدهند به يكی مثل خودشان، پدر پيرم هم كه توان درافتادن با آن‌ها را ندارد، مجبور است بپذيرد و مادرم هم كه كاری به‌جز سكوت بلد نيست!

حرف‌هايش كه تمام می‌شود با شرمی كه در نگاهش پيداست آرام می‌گويد راستی چرا اين حرف‌ها را برای شما زدم، من حتی اين داستان را برای نزديك‌ترين دوستانم هم تعريف نكرد‌ه‌ام و پيش از آن‌كه من حرفی زده باشم خود پاسخ می‌دهد حتماً پسری كه اقدام به جمع‌آوری امضاء برای تغيير قوانين تبعيض‌آميز عليه زنان می‌كند ظرفيت شنيدن اين صحبت‌ها را هم دارد.

در پايان نامش را به همراه ديگر مشخصات در فرم كمپين می‌نويسد و امضاء می‌كند، می‌خواهد نام چند نفر ديگر را هم بنويسد و به‌جايشان امضاء كند، نام همان دوستانش در روستا، زارا و زينو و ...

می‌گويم ببخشید هر کس تنها یک بار می‌تواند امضاء کند، شما اگر بخواهيد می‌توانيد يكی از اين برگه‌های سفيد را با خود ببريد و از آنان امضا بگيريد، نخست قبول می‌كند اما هنگامی كه می‌خواهم از كلاس خارج شوم برگه را پس می‌‌آورد و می‌گويد ببخشيد يادم رفته بود چهار مرد به نام برادر در خانه انتظارم را می‌كشند و وسايلم را تفتيش می‌كنند و اگر اين برگه را ببينند...

 

* زارا و زينو تلفظ كُردی زهرا و زينب است

| + | بخش: كوچه به كوچه

یکشنبه 14 مرداد 1386 

هيجده ساله اما نابرابری كشيده / گلاله بهرامی

 

امروز براي مطرح كردن كمپين و امضا گرفتن به آرايشگاهي زنانه رفتم و در طول مسير، تمام فكرم اين بود چطور سر صحبت را باز كنم و يا چطور با هر مخاطبي برخورد كنم تا به استقلال و همه‌گيري كمپين لطمه‌اي وارد نشود كه برداشتي غلط به همراه داشته باشد. اما با توجه به تجربيات گذشته مي‌دانم واقعيت اين است، زناني كه كوچه به كوچه مي‌بينم چون لمس كرده‌اند نابرابري را نه شعار داده‌اند و نه برخلاف بسياري از زنان به ظاهر روشنفكر براي شانه خالي كردن از مسئوليت و حتي فكر به مشكلات موجود فقط سفسطه‌بافي مي‌كنند، بلكه با اشتياق و اميد به بهبود امضا مي‌زنند و استقبال مي‌كنند.

و اكنون در مقابل دختر جواني ايستاده‌ام كه در چشمانش به جاي شور و اميد زندگي فقط و فقط ياس و بي‌پناهي موج مي‌زند. برگه را كه مي‌خواند من از موارد دفترچه بيشتر برايش مي‌گويم به بحث ازدواج و طلاق كه مي‌رسم نگاهش خيس خيس مي‌شود. بغضش را كه پنهان مي‌كند مي‌گويد: "دو سال پيش كه ازدواج كردم به خيالم مستقل شدم و از دست پدرم و حكم‌ها و كتك‌هايش خلاص شدم. با هزار و يه دونه آرزو اما، دو ماهي نگذشته بود كه منو مجبور به طلاق كردن آخه شوهرم گفت كه اگه موافقت نكنم منو تا عمر دارم همين‌جور مي‌ذار و طلاقم كه هيچ نمي‌ده قانون بهش حق مي‌ده كه بره زن هم بگيره منم توافقي، بدون هيچ حق و حقوقي، بدون هيچ شكايتي از ازدواج و رضايتي از طلاق جدا شدم.

الانم هر شب از پدرم كتك مي‌خورم كه امروز كجا رفتي و چكار كردي، نگفتم حق نداري با مادرتم بيرون بري، دختر مگه تو نمي‌فهمي الان يه زن مطعلقه‌اي آبروي من و با اين كارا مي‌بري. امضا كرد ولي با خشم، خشمي كه نمي‌دانست آن‌را نثار پدرش، شوهرش يا اين قوانين نابرابر كند. و با اميد به روزي كه خودش براي زندگيش تصميم بگيرد. از طرز نوشتنش مي‌شد فهميد كه با امضا خودش را تاييد مي‌كند. تازه هيجده سالش شده بود. پدرش باز هم مي‌خواست او را شوهر بدهد اما نمي‌دانست كه قرار است دفعه‌ی بعد از كجاي اين قوانين ضربه بخورد.

| + | بخش: كوچه به كوچه

6 اسفند 1385 

چرا بايد بترسيم؟ / زارا امجديان

 

صبح که از خواب بيدار شدم اولين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود كه امروز بچه‌ها راهی رشت هستند برای برگزاری کارگاه. با خودم گفتم صبحانه‌ام را که خوردم برای آخرين بار بهشون زنگ می‌زنم که مطمئن بشم همه به موقع سر قرارشون رسيده باشند. ولي هنوز صبحانه‌ام تمام نشده بود که تلفن زنگ زد: «زهره اسدپور را وزارت اطلاعات رشت احضار كرده و الان رفته برای بازجويی»

يكه خوردم. باورم نمی‌شد، آخر براي چي؟ حالا چكار بايد بكنيم؟ خيلی سخت بود که فکر کنم کارگاه رشت پس از آن همه دوندگي و قول و قرار، برگزار نمی‌شود. مدت‌ها بود که بچه‌های رشت براي همكاري با كمپين اعلام آمادگي کرده بودند و من نتوانسته بودم هماهنگ کنم و حالا بعد از مدت‌ها با کمک زهره اسدپور توانسته بوديم دو گروهی را که در رشت بودند با هم ادغام کنيم و يک کارگاه برای 30 نفر ترتيب بدهيم.

و حالا زهره نبود، چرا؟ به چه جرمی؟ هيچ چيز معلوم نبود. ذهنم كار نميكرد. يعني نمی‌دانستم چه کار کنم فقط می‌خواستم هر چه سريع‌تر به طرف رشت راه بيافتم ولی قبل از رفتن نظر زهره برام مهم بود. فکر اين‌که زهره هم ممكن است بترسد، کلافه‌ام کرده بود چون زهره را آنقدرها نمی‌شناختم برای همين نمی‌دانستم چه عکس‌العملی نشان می‌دهد...

بالاخره زهره به تلفنش جواب داد. خوشبختانه حالش خوب بود و برخلاف تصورم روحيه اش فوق‌العاده بود. توضيح داد كه از او خواستهاند جلسه فردا را برگزار نکند و وقتی زهره مقاومت کرده، شروع به تهديد و ترساندنش کرده بودند که: نمی‌ترسی اگه حزب‌اللهی‌ها بريزن تو خونه‌ات بگن دختر و پسر دارين چه کار می‌کنين؟ و بعد اگه درگيری پيش بياد چه کار می‌کنی؟ و...

به‌راستی، شما مسئولان جان و امنيت شهروندان در اين مواقع چه کار می‌کنيد؟ اگر يه مشت آدم بريزند توی خونه‌ای که يه عده دختر جوان نشسته‌اند و دارند کتاب بدبختی‌هاي خود را ورق می‌زنند، واقعاً چه کار می‌کنيد؟

فکر کنم اين که شما چه می‌کنيد مهم‌تر باشد تا اين که ما چه می‌کنيم. مگر شما نبايد مسوول حفظ امنيت مردم باشيد؟

ظاهراً شما هم کاری از دستتان بر نمی‌آيد برای همين از قبل به ما اطلاع می‌دهيد که خودمان مواظب باشيم؟ يا شايد استدلال‌تان اين است که: خود زن‌ها مقصرند و حق‌شان است!! همان‌گونه که شما همه خشونت‌هاي انجام شده در ميدان هفت تير را توجيه کرديد و خود زناني كه فقط براي حق و حقوق‌شان آمده بودند تا حرف‌شان را به گوش مردم برسانند، مقصر شناختید.

آری ما مقصريم برای آن‌که مادريم و مادر بودن را تنها وظيفه ما مي‌دانيد اما هيچ حقی بر فرزندانمان نداريم، ما مقصريم چرا که ناقص‌العقل‌ايم و نصف يک «انسان» حق داريم و لابد چون حق انتخاب نداريم همه تقصيرها به گردن ماست، ولي شما آقايان حق داريد. برای همين می‌توانيد بترسانيد، تهديد کنيد و خط و نشان بكشيد!

مثل همه کارگاه‌های ديگر، کارگاه رشت هم به خوبي برگزار شد و هيچ اتفاقی نيافتاد. اين دفعه در جمع صميمي بچه‌های رشت بوديم و با هم تاريخ تبعيض‌هايی را که بر ما زنان روا شده ورق زديم.

تمام طول کارگاه منتظر حزب‌اللهی‌ها بودم اگر می‌آمدند البته قانونی نبود و برای کسانی که مدعی قانونند سخت است قانون شکنی کنند. چرا پس زهره را تهديد کردند؟ جوری با او حرف زدند که بترسد و ديگران را هم او بترساند!

به‌راستي چرا از جمع شدن ما زنان می‌ترسيد؟ حرف‌هايمان سخت و پيچيده نيست و نشست‌هايمان چيزی ندارد که شما را بترساند، می‌توانيد امتحان کنيد تشريف بياوريد و همراه ما در کارگاه بنشينيد اگر دل‌تان از سنگ نباشد حتماً متأثر می‌شويد و بيانيه كمپين يك ميليون امضاء را داوطلبانه امضاء می‌کنيد. تمام تلاش‌مان اين است که فرياد بزنيم که انسانيم «نيمه انسان نيستيم» همين!

چرا فکر می‌کنيد با ترساندن ما همه چيز تمام می‌شود؟ ما زنانی که همه عمرمان زير سايه اين نظام مردسالار در ترس و تحقير سپري شده... همين كافي نيست؟!

اگر كافي نيست، پس صبوری می‌کنيم چون يك عمر تحمل اين تبعيض‌ها واقعاً صبورمان کرده و مقاومت، ميوه همين تبعيضاتی است که بر ما اعمال شده است.

آيا مي‌توانيد تصور کنيد «اگه يه مشت آدم بريزن تو خونه و کارگاه را به هم بزنن» تحمل‌اش خيلی راحت‌تر است از تحمل زندگی زنی است که زير بار تحقير و تبعيض هر روز می‌ميرد و زنده می‌شود!

برای همين است که با همه ترسی که بر دلمان افکنده‌ايد کارگاه‌ها را به طور منظم برگزار می‌کنيم چرا که معتقديم کارمان غيرقانونی نيست، مطالبات‌مان برحق است و اين حق ماست که برای رسيدن به خواسته‌هايمان تلاش کنيم...

و حالا هم داريم می‌رويم مشهد کارگاه برگزار کنيم.

| + | بخش: كوچه به كوچه