تبليغاتX
گورین بو يه‌كسانی - شنبه 27 مرداد 1386

فعالان كُرد کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز




شنبه 27 مرداد 1386 

دلهره / زارا امجدیان

 

تمام طول راه دلهره دارم، بعد از آزادی از زندان اولین کارگاهی است که می‌خواهم به عنوان آموزشگر بروم. دلهره عجیبی دارم. شاید هم می‌ترسم، تمام راه با خودم کلنجار می‌روم. بارها از خود می‌پرسم که در مقابل نگاه‌های خیره به خود چه بگویم ؟ همیشه در کارگاه‌ها در برابر این سوال که "آیا امضا جمع کردن جرم است ؟" با قاطعیت می‌گفتم: "نه، هیچ جای قانون امضا جمع کردن به عنوان جرم تعریف نشده و ما به‌عنوان شهروندان این دیار حق اعتراض داریم همان‌گونه که در قانون اساسی امده است". اما این بار فرق دارد در یکی دو ماه اخیر دوستان زیادی به خاطر این اعتراض دستگیر شدند و در زندان به سر بردند. "اعتراض" این حقی که من همیشه می‌گفتم قانونی است.

تا رسیدن به خانه ندا که این‌بار میزبان داوطلبان کمپین برای برگزاری کارگاه است، راهی نمانده و من همچنان دلهره دارم. نزدیک در خانه که می‌رسم زهره را می‌بینم که معترض به سویم می‌آید: "کسی در را باز نمی‌کند!" قلبم مثل مرغ نیم بسمل به تپش می‌افتد. همه ترسم به یکباره رنگ واقعیت می‌گیرد. انگار رمه‌ای زنبور گیج از هزار توی جمجمه‌ام می‌گذرد. در میان ترس و نومیدی صدای زنگ تلفن مرا به خود می‌آورد و خبر می‌رسد که ندا در راه است.

تا او بیاید و در به رویمان باز کند به بهانه خریدن شیرینی و شکلات برای داوطلبان از بچه‌ها جدا می‌شوم. با این حال و روز و این همه تردید مطمئن نیستم که بتوانم کارگاه را برگزار کنم اما مجبورم و باید بتوانم. به خودم نهیب می‌زنم که مگر تو جز گفتن حقیقت کاری دیگری داری؟ چرا این همه درمانده شده‌ای؟

خریدم که تمام می‌شود برمی‌گردم کسی دم در نیست. حتمن میزبان آمده و همه داخل رفته‌اند ...

وارد خانه که می‌شوم با آن‌که همه آمده‌اند و تقریبا شلوغ است، صدای تنهایی را می‌شنوم. بعدها می‌فهمم که ندا دختر جوانی است که تنها زندگی می‌کند از همان ابتدای ورود نگاهش مرا مجذوب خود می‌کند، نگاهش پر است از شور و عشق و من که عادتی دیرینه دارم به گفتگو با چشمان آدمی، که همیشه راست می‌گویند برخلاف زبان که به راحتی آلوده می‌شود به دروغ ، از دنیای خودم بیرون می‌آیم و به سلام و احوال‌پرسی و آشنایی زمانی را می‌گذرانیم .

قرار است جلوه طرح کمپین و زهره بخش حقوقی و من بخش آخر یعنی مهارت‌های ارتباطی را توضیح بدهیم. جلوه با تاریخچه‌ای از جنبش زنان شروع می‌کند و من تا زمانی که نوبتم برسد گاه در میان جمع و گاه در دنیای خودم هستم و همچنان دلهره امانم را بریده است .

در استراحت کوتاه وسط حرف‌های زهره ندا 80 امضا تحویل می‌دهد و جلوه با خوشحالی آنها را به من نشان می‌دهد و می‌گوید: "ندا قبل از این‌که کارگاه بیاید امضا جمع کرده و این اولین حضور و ارتباط‌اش با کمپین است." تعجب می‌کنم و انگیزه و شوق‌اش را تحسین می‌کنم و از خود می‌پرسم اگر او بداند که هر امضایی که جمع می‌کند چه هزینه‌ای دارد بازهم چنین شوقی را خواهد داشت؟

انگار این ترس نمی‌خواهد به راحتی دست از سرم بردارد. از خودم متعجبم. این همه ناامیدی چرا؟؟ بحث‌های زهره که تمام می‌شود نوبت من است. فلوچارت‌هایم را که از ابتدای کمپین کارگاه‌های زیادی رفته و حسابی کهنه و پاره شده است با کمک جلوه به دیوار می‌زنیم. شروع می‌کنم مثل همیشه:

"من در این بخش می‌خواهم از مهارت‌هایی که باید در ایجاد ارتباط داشته باشیم صحبت کنم. هدف ما در کمپین يك میلیون امضا ایجاد ارتباط است نمی‌خواهیم فقط اطلاع‌رسانی کنیم. در اطلاع‌رسانی فقط اطلاعاتی را به مخاطب می‌دهیم بی آن‌که منتطر بازخورد باشیم، اما در ارتباط ما منتظر بازخورد هستیم برای این‌که می‌خواهیم منجر به گفتگو شود بنابراین ارتباط یک رابطه دو سویه است تنها دیگری نیست که باید به حرف‌های من گوش بدهد بلکه من هم باید گوشی شنوا داشته باشم تا بتوانیم با هم گفتگو کنیم و گفتگو نشانه ارتباط است. اما ارتباط و گفتگو به راحتی صورت نمی‌گیرد مگر آن‌که اصولی را رعایت کنیم اولین گام "منش" است. منش چیست؟ حسي است که ما با نوع رفتار و عادات خود به مخاطب منتقل مي‌کنيم. زمينه مناسبي براي اعتمادسازي در توضیح منش و این‌که چطور می‌توانیم تاثیر بگذاریم می‌توانیم از کلمه ایمان استفاده کنیم من اگر به حرف‌هایی که می‌زنم ایمان نداشته باشم نمی‌توانم با حرف‌هایم بر کسی تاثیر بگذارم و ایمان چیزی نیست که برزبان بیاوریم، ایمان مسئله‌ای درونی است و باید گفت آن‌چه از دل براید لاجرم بر دل نشیند."

ایمان همان چیزی است که هر ندایی باید داشته باشد که اگر ایمان نباشد مقاومت هم نخواهد بود. چشم‌هایم به دنبال ندا می‌گردد او باید این حرف‌ها را بشنود، اما نیست، چون صاحب‌خانه است و مدام در حال رفت و آمد به آشپزخانه. از او می‌خواهم بیاید و بنشیند. ادامه می‌دهم: "در کنار ایمان باید منطق داشته باشیم: و به اصطلاح منطق روشي است که انديشه‌هايمان را به طور منظم روي آن سوار مي‌کنيم. باید در حین ارتباط با مخاطب اندیشه‌هایمان از یک نظم پیروی کند تا مخاطب را سردرگم نکنیم و در نهایت شور و شوق مسری است اگر انديشه و فکري در ما شور و حرارتي برنيانگيزد چه انتظاري از بقيه هست؟"...

باز هم دلهره سراغم آمده و نگران همه داوطلبان هستم که اگر بدانند برای امضا جمع کردن، زندان در انتظارشان هست چه تصمیمی می‌گیرند آیا آنقدر ایمان دارند که مقاومت کنند؟؟

چند نفر از داوطلبان قبل از گذراندن کارگاه امضا جمع کرده‌اند از آنها می‌خواهم تجربه‌هایشان را بگویند. از ندا می‌خواهم شروع کند و از تجربه 80 تا امضایی که جمع کرده بگوید. اما او بیشتر از آنکه بخواهد در مورد 80 تا امضایی که جمع کرده حرف بزند دوست دارد در مورد خودش حرف بزند که کمپین با او چه کرده؟ با تمام اشتیاقم برای شنیدن به او فرصت می‌دهم تا برایمان بگوید.

می‌گوید که بر اثر اتفاقی که سال قبل برایش افتاده و خیلی دردناک بوده افسرده می‌شود. دلش نمی‌خواهد از اتفاق بگوید فقط مدام تکرار می‌کند که خیلی ناگوار بوده و بر روح و روانش اثر بدی گذاشته طوری که تمام روابط‌اش با آدم‌های دور و بر قطع می‌شود و به‌جز همکارهایش در محیط کار تقریبا با هیچ کس ارتباطی نداشته و با همان‌ها هم در حد احوالپرسی. اما با دنیای اینترنت آشنا بوده و به طور اتفاقی با کمپین يك میلیون امضا آشنا می‌شود. سایت کمپین را می‌بیند و همان‌جا امضا می‌کند .بیانیه کمپین و خواسته‌های زنانی که این بیانیه را نوشته‌اند چنان او را تحت تاثیر قرار می‌دهد که تصمیم می‌گیرد امضا جمع کند. هرچند برای کسی که مدت‌ها با هیچ کس ارتباط نداشته و تا دیروز با همه جز سلام و خداحافظ حرفی نداشته سخت بوده که حالا سر صحبت را باز کند. اما نمی‌توانسته بی‌خیال باشد و به گفته خودش آرزویش بوده است که روزی، جایی برای ظلم‌هایی که بر زنان می‌رود تلاشی کند.

آرزویش بوده که به خودش و همه زنان به چشم انسان نگریسته شود چرا که به توانایی‌های خودش به‌عنوان یک زن ایمان دارد. ایمان دارد که زن هم انسانی تواناست و شایسته آن‌که در دیده آن انسان دیگر که نامش"مرد" است محترم باشد نه آن‌که مورد ظلم و تحقیر واقع شود.

ندا قصه ایمانش را می‌گوید که با همه سختی توانسته با خیلی‌ها حرف بزند و در نهایت 80 تا امضا جمع کند. از این‌که توانسته بود چنین کاری کند خوشحال بود و ادعا می‌کرد که کمپین او را از تنهایی ملال آوری که گرفتارش بوده رها کرده است و او توانسته است دوباره به اجتماع برگردد و اکنون از این خوشحال بود که میزبان داوطلبان کمپین است اولین مهمان‌هایش بعد از مدت‌ها تنهایی که در عین ناآشنایی آشنایند.

همه تحت تاثیر حرف‌هایش قرار گرفته‌ایم و من با شور و شوقی باور نکردنی ادامه می‌دهم: "نکات ایمنی، بخش پایانی کارگاه! و شاید سخت‌ترین بخش" دلهره‌ای را که فراموش کرده بودم دوباره به سراغم می‌آید. باید بگویم که متاسفانه برای امضا جمع کردن دیگر امنیتی نداریم باید مواظب باشیم با آن‌که در قوانین ما امضا جمع کردن جرم نیست اما متاسفانه در این چند ماه اخیر شاهد دستگیری‌هایی بوده‌ایم زینب، نسیم، فاطمه، ناهید، محبوبه و... از بچه‌ها می‌پرسم از دستگیری‌ها خبر دارید؟ همه می‌گویند: آری و هر کس با استدلالی به این دستگیری‌ها معترض است .

دیگر نمی‌توانم حرف بزنم سکوت می‌کنم. بر خودم و دلهره‌هایم می‌خندم.

| + | بخش: كوچه به كوچه